الغزالي
مقدمه 22
كيمياى سعادت ( فارسى )
آرى ، غزالى همچون دكارت نمىگويد « من مىانديشم ، پس هستم » بلكه آن مىگويد كه صوفيان پيش از وى و پس از او گفتهاند : من به تجربهء روحى مىپردازم ، من معرفت را مىچشم ، من مىخواهم ، پس هستم و خدايى كه در حال وجد و اقبال و اتصال بر من آشكار مىشود موجود است . يا در جاى ديگر مىگويد : هست ما آن است كه ما را از آن آگاهى است و از آن خبر است . « 1 » اما هستى وى ( دل ) ظاهر است ، كه آدمى را در هستى خويش هيچ شكى نيست « 2 » . و اين سخن را غزّالى حدود پنج قرن و نيم پيش از دكارت گفته است . اينك با نقل چند نمونهء ديگر از آراء و عقايد اين فيلسوف خداپرست ، كه در همين كيمياى سعادت - ربع منجيات ، اصل هشتم ، در توحيد و توكل - با نثرى روان و زيبا بيان شده ، اين بحث را به پايان مىبريم : همبستگى آلى جهان هستى هر چه در وجود است به يكديگر مرتبط است و جمله چون يك حيوان است و نسبت اجزاء عالم . . . با يكديگر چون نسبت اندامهاى يك حيوان است با يكديگر و نسبت عالم با مدبّر آن - از وجهى نه از همه وجوه - چون نسبت مملكت تن حيوان است با روح وى كه مدبّر آن است . جبر يا اختيار پندارى كه به دست آدمى چيزى است و اين خطاست كه آدمى در نقش اختيار خويش مجبور و مضطرست . . . كه كار وى دربند قدرت است و قدرت مسخّر ارادت است تا آن كند كه خواهد ، . . . پس چون قدرت مسخّر ارادت است و كليد ارادت به دست وى نيست پس هيچ چيز به دست وى نبود .
--> ( 1 ) ص 255 ( 2 ) - ص 16